روزي كه انتظار به وجود آمد   

 
خيلي پيش از اينها وقتيكه همه دنيا و كاينات در دست خوبي ها بود .خداوند از تمام هنرش استفاده كرد تا زيباترين و لطيف ترين موجود يعني آدم را بيافريند.پس به خود تبريك گفت و از فرشته هايش خواست تا در برابر شاهكارش سجده تواضع به جاي اورند ,همه اين كار را كردند مگر ابليس فرشته مقرب پروردگار !اين كار ابليس خشم خدا را برانگيخت و او از درگاه خداوند رانده شد.بعد از آن ابليس فقط به انتقام مي انديشيد و چيزي به نام "انتظار" به وجود آمد ,انتظار ,زشت بود و عذاب آور و هر روز با چشمان خيره و دست و پاي درازش بر روي شانه هاي ابليس مي نشست و ابليس ِ منتظر ,بي صبرانه مي خواست دست و پاي دراز انتظار را از دور گردنش باز كند. تا اين كه روزي فتنه با انگشتان جادويي اش به كمك ابليس شتافت و براي او وسوسه را سرود.


آنگاه ابليس وسوسه را آموخت و آن را در گوش عزيز كردگان خداوند زمزمه كرد.جادوي فتنه اثر كرد و طلسم انتظار شكست .انتظار ,ابليس را رها كرد و خود را در آغوش آدميزاد انداخت .آري ! آدميزاد از بهشت خدا رانده شد و از آن به بعد او ماند و انتظار .انتظار ِ روزي كه به مامن خويش باز گردد.
امّا خداوند هيچ گاه بنده خويش را فراموش نمي كند و به او هديه اي ارزاني داشت تا هر گاه غم ِ انتظار او را عذاب داد مايه تسكينش شود و آن "اميــــــد "بود .افسوس كه گاه آدمي فراموش مي كند كه در انتظار چيست و فقط مي خواهد كه از آن رهايي يابد .گاه اميدش را به بيراهه ها مي فرستد و گاه انگشتان استخواني و چروكيده ابليس او را به نا كجا آبادها هدايت مي كند .زيرا حسد نمي گذارد او دست از سر عزيز كردگان خداوند بر دارد .او تا وجود دارد آدمي را از فتنه و وسوسه اش بي نصيب نمي گذارد .و روز و شب ضجه ميكند "نفرين بر آدمي ,نفرين بر او كه خداوند دوستش دارد ." او هر گاه انسان را فريب مي دهد به سوي درگاه خدا فرياد بر مي اورد :"ببين مخلوق دوست داشتني ات چگونه از تو رويگردان است ؟ببين چگونه شتابان به سوي من مي آيد ؟ببين چه آسان در دستان من اسير است ؟هنوز او را دوست داري ؟!"


خوب گوش كن !با گوش دلت بشنو !آيا صداي قهقه شيطان را مي شنوي آن گاه كه به سوي گناه مي روي ؟خوب ببين ! با چشم دلت ببين !ببين او را و آن گاه كه گوي بلورين اميدت را به دستش مي سپاري !ببين چگونه رقص كنان تو را از سردابه هاي گناه پايين مي كشد و تو چون كودكي راه گم كرده دستان او را مي گيري !
ببين چگونه به راحتي لحظه به لحظه تو را از بهشت دور مي كند همان بهشتي كه تو ساعت ها و روزها تلاش مي كني تا قدمي به آن نزديك شوي !و آن لحظه است كه چيزي در درون تو فرياد مي زند "باز گرد " و تو هر لحظه از آن ندا دورتر ميشوي .نكند به ان جا رسيده باشي كه ديگر صداي منادي ات را نشنوي كه در آن صورت لحظه به لحظه انتظار بر تو عذاب آورتر مي گردد و تو غمگين تر و غمگين تر مي شوي .اي آدميزاد !

 

لینک
یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥ - plus