باز هم عشق   

با خودم تصمیم  گرفتم که دیگه به وبلاگش سر نزنم ،آخه هر دفعه داغ ِ دلم تازه میشه.تصمیم گرفتم دیگه توی وبلاگم از احساسات ِخودم بنویسم و از عشق  نه از هیچ کسی دیگری  حتی از  او.

برام مهم نیست که کی برام نظر میده اصلاً نظر دهنده یا بازدید کننده دارم یا نه فقط برای دل خودم می خوام بنویسم.

سخته !

بعضی روزها بین خوب موندن و بد شدن می مونم! نمی دونم خوب بشم  و همه چیز رو از نو ببینم یا نه واقع بین باشم و بدی ها رو هم ببینم ؟!

راستش برام خیلی عذاب دهنده و غیر قابل تحمل ِ که یکی از پشت تلفن توی گوشم فوت کنه و از شدت گوش درد بشینم گریه کنم! یا اینکه در مورد هر تصمیمی باید توضیح و بازخواست پس بدم...وقتی به اینا فکر می کنم می مونم که من باید بد باشم یا که خوب،با گذشت باشم یا انتقام گیر و کینه ای ؟!

 

سخنی با تو+:

هیچ کدوم از خوبی هات و فراموش نمی کنم هیچ کدومشون رو ، امّا یه سری بدی هات هم به یادم می مونه .

منتظر میشم ...

منتظر میشم تا زمان برای من خیلی چیزها رو روشن کنه .عشقم و عشقت رو ، وفاداری و...

با تمام منتظرت می مانم ای عاشق...

منتظر می مانم تا عشقمان تهی از کدورت و ناراحتی و ...شود .

 

 

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

+عشق وجودت را تهی می کند...

تهی از رشک،

تهی از قدرت طلبی ،

تهی از خشم ،

تهی از رقابت جویی،

تهی از خود ستایی وتمامی زباله های پیرامون آن.

درعین حال عشق وجودت را  سرشار از آن چیزی می کند ،

که اکنون برای تو ناشناخته است ،

وجودی مملو از رایحه ،پر از نور و لبریز از نشاط.+

لینک
چهارشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٥ - plus